سرم خیلی درد میکنه...
رضا صادقی از تو پخش ماشین داره
وایسا دنیا رو میخونه خیلی قشنگه
دلم با صداش آروم میشه
ولی سرم هنوز درد میکنه
از نا مهربونیه مردم واطرافیانم.....
اصلا حوصله ندارم حتی حوصله خودم رو...
دوباره دلم گرفته از او دلتنگی های عجیب
که نمیدونی دلیلش چیه؟!
کاش کودک بودم و دلم اینقد تنگ نمیشد و در خود مچاله نمیشد
کاش.....
کاش دلتنگی هایم از جنس
پاره شدن دفتر مشقم بود
ولی این دلتنگی خیلی بزرگه
بزرگه بزرگ.....
قده یه کوهه....
کاش این کوه دلتنگی بریزه
دیگه شانه هایم تحمل سنگینی اش را ندارد
دعا میکنم شاید خدا
دلش به حالم سوخت.....
آمین
دل من نیز به وجود کسی که دوستش دارم
گرم است...
من این گرما را دوست دارم
من صاحب این گرما را
هم دوست دارم
پس فریاد میزنم
آهای...
گرما بخش تن یخ زده از تنهاییم
دوستت دارم...
در جاده های بی کسی نقش ببند
وشاید پرستوی غمگیم عشق
جفت گم کرده ی خود را بیابد
خدارو چه دیدی....
اشک مرادر بالین خود پناه بده
که پناهی بهتر ز تو ندارم
ودر ان صدای ناله های
کبوتران بال و پر شکسته را بشنوید.
چشمانم رنگ زرد انتظار به خود گرفته اند.
آه بوی مدرسه را میداد بوی گچ بوی تخته سیاه بوی کتاب بوی دفتر مشق
قلبم به تپش افتاد کاش من هم مدرسه میرفتم
بغض کرده ام راستی الان چه ماهیست؟!
بوی مهر میدهد اتاقم بوی مداد سیاه کلاس اولم وبوی پاک کن چقدر این بو را دوست دارم
بابا آب داد
بابا نان داد
چقدر مدرسه رفتن خوب است
یاد دبستانم افتادم دبستان حافظ بهترین اسمیست که دوست دارم بارها بشنوم
و خانوم حبیبی معلمم
آه دلم برای بچگی هایم تنگ است
برای شکستن نوک مدادم وبرای تف زدن به
نوک مدادم تا پر رنگتر بنویسد.......
دلش گرفت
بغض کردو
گریست.....